وقتی کلاهی ببارد... وقتی بخواد از آسمون کلاهی بباره، همه امید دارن که سرشان بی کلاه نمونه. اما نظر من اینه که فقط « سر یکی کلاه میره »، بقیه باید بمونن که تا کی روزگار بخواد کلاه دیگر سر دیگری بذاره، اون وقته که همه هجوم میارن تا سرشان بی کلاه نمونه. باید دعا کرد این کلاه زیاد گشاد نباشه... داستان خیلی کوتاه: میگویند در زمان گذشته اربایی ۱۰ گوسفند را به مردی روستایی میدهد تا آنها را به شهر برده و تحویل به شخصی دهد. او می پذیرد. در بین راه یک گوسفند را به سبب گرسنگی می خورد. موقع تحویل از و می پرسند چرا ۹ گوسفند است و یکی کم . می گویید من از کم بودنش چیزی نمی دانم و نهایتاْ زیر بار هیچ چیزی نرفته و فقط می گویید من کارم درست انجام شده. آنها به اجبار ۱۰ نفر را آورده تا هر کدام گوسفندی را بردارند. وقتی که یک نفر گوسفند به او نمی رسد به آن مرد روستایی میگویند حالا متوجه شدی که یک گوسفند را کم آورده ای می بینی که به ایشان گوسفندی نرسید!؟؟ مرد روستایی در پاسخ می گوید: او خود مقصر است. زرنگ نبود و چیزی گیرش نیامد...!!
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 18:22
ما در پی زندگی هستیم یا زندگی در پی ماست...؟ تیتر بالا از اون تیتر های بیخود دم دستی شد. عیبی نداره. مهم اینکه که بدونیم داریم چه میکنیم با خودمون. هی دویدن. براستی ما در پی نیازهایمان میدویم یا نیازها ما را تعقیب میکنند... جداْ شده به این موضوع کمی فکر کنیم. این نیازهای کاذب که توسط کمپانیهای بزرگ برای ما ترسیم میشود آیا پایانی دارد. گذشتگان ما و نسلی که اکنون هم سایه اش برسر ماست آیا امکانات و نیازهای ما را داشته اند. آیا نمیشود بدون موبایل- بدون ماکرویوو - بدون قهوه ساز و بدون یخچال (سایدبای ساید) زندگی کرد. این چه تفکر ناشیانه ای است که ما را بی هیچ مقاومتی در پی خود روان ساخته است... آیا آنچه ما در پی اش هستیم رفا است. رفاهی که باید برای کسبش، همه آسایش خود را فدا کنیم... آیا ساده زیستی سخت است. آیا نزدیکتر و شبیهه تر به ذات انسانی خود باشیم مشکل است ... |+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 19:55
چگونه میتوان نان درآورد من شک ندارم تاسیس دانشگاه برای نان لازم است. تنها کسانی که براحتی میتوانند نان درآورند نانواها هستند. بقیه مردم چه کنند. ما باید برای نان درآوردن کلاس ببینیم و ...باور کنید شوخی نمی کنم. اما ما اگر واقعاْ دنبال نان باشیم زیاد سخت نیست. کافی است بنویسیم بابا نان داد. و بابا نان میدهد... اما بدبختی این است که ما به نان تنها قانع نیستیم! گوشت هم میخواهیم، آن هم خوردنش در لابی ویلا یا باغی دراندشت. و هزاران خواسته بی حدو حصر دیگر که تمامی ندارد باور ندارید کاریکاتور بالایی و شرحش را بخوانید... |+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 19:43 درد مشترک
درد مشترک ... خوش بحال لاک پشت، خوش بحال هلزون. درسته که خونه بدوشی سخته. ولی یه لطفه بزرگی خدا بهشون داده، و اون اینکه اونا بی خانمان نیستن. بی خانمانی این نیست که توی کوچه بخوابی. بی خانمانی این است که در کمال سر بلندی و افتخار به این مملکت، که ایرانی هستی و کلی بخاطرش جنگیدی و احیاناْ سربازی هم رفته باشی، ولی حتی یک متر از این سرزمین مال شما نباشه... آخه باید یه متر از این کشور به این بزرگی به ماهم برسه. میگن غصه نخور. یک متر زمین بالاخره بهت میدن. فقط باید بمیری تا به حقت برسی...
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 17:24 فوتبال را گاز باید زد با چرم
فوتبال را گاز باید زد با چرم این چند کاریکاتور با همه کاستی هایش توی همین دو هفته ای که گذشت ، صحفه یک جام جم درجشان کرد. خوب فوتبال کشورما همینه دیگه. زیاد نمیشه در موردش مستقیم سروصدا کرد. غیر مستقیم از جاده های معنا. شاید بدرد وقتهای دیگه هم بخوره. داورهای این جام جهانی چه کردند. چارتا- چارتا کارت دادند. این یعنی که فوتبال امروز دنیا زیاده هم متمدنانه نیست. انصافاْ بچه های تیم ما خیلی سعی کردند یه فوتبال خوبی ارائه بدن. البته این درحالی است که نتیجه برای ما مهم نباشد. به یاد آورید بازی هلند و پرتغال را. انصافا این فوتبال بود. تیم ما بکرات فرصتهای گل زیباتر و به مراتب بیشتری از هلند داشت. قبول ندارید از فردوسی پور بپرسین... بگذریم
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 1:1 غرق فوتبال یا فوتبال غرق شده
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 1:0 فتح دروازه حریف!!!
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:59 بازنده اصلی مردمند
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:58 |
|

